تبليغاتX
حکایت ها و ناگفتنی ها
حکایت ها و ناگفتنی ها
 
قالب وبلاگ

         روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده 

                                              بود ، بیمار شد .

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در 

شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت 

خود کرد . زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت 

نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت : 

مرا بغل کن !

زن پرسید : چه کار کنم ؟!

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت 

کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود . . .

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند ،

 شوهرش با تعجب پرسید : چرا ؟! تقریبا به بیمارستان رسیده ایم !!!

زن جواب داد : دیگر لازم نیست ، بهتر شدم . سرم درد نمی کند !

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن 

همان جمله ى ساده ى " مرا بغل کن " چقدر احساس خوشبختى را در

 قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه ، سردردش را 

خوب کرده است . . .

 

 

سخن هفته : درعجبم از اين زنان كه از خداي به اين بزرگي فقط شوهر 

مي خواهند و از شوهر به اين درماندگي تمام دنيا را !!! شكسپير


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 0:59 ] [ آسیه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

جــاودان باد سایـه دوستانــی

که شادی را علتند نه شریک ،

و غـــم را شریـــکند نه دلیـــل